الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

215

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

پدرم مىنگريستم و مىديدم چنان به سرعت شمشير مىزند كه هيچ خونى در آن ديده نمىشود و چند لحظه پس از ضربهء او از عضو ضربه خورده خون بيرون مىزد و دانستم كه سرعت شمشير بر جهش خون پيشى مىگيرد . در اين هنگام ما شتر را محاصره كرديم و كشتار و جنگ آنجا برخاست و ما سخت مضطرب و نگران بوديم ، آنچنان كه مىپنداشتم مرگ و كشته شدن ما قطعى است . پدرم فرياد كشيد : اى پسر - ابى بكر ! بند زير شكم شتر را قطع كن و او چنان كرد و هودج عايشه را از آن باز كردند و گويى آبى بود كه بر آتش جنگ ريخته شد و خاموش گشت . همچنين واقدى از قول ابن جريح نقل مىكند كه مىگفته است ، رايت ويژهء امير المؤمنين على ( ع ) را در جنگ جمل ، پسرش محمد بر دوش داشت . اندكى سستى از او ديد و آن را از دست محمد گرفت و خود آن را بر دوش كشيد . محمد بن حنفيه مىگويد ، خود را به پدرم رساندم و تقاضا كردم به من بازدهد . مدتى طولانى پس نداد ، سپس به من برگرداند و گفت : بگير و پسنديده بر دوش خود داشته باش و ميان ياران خود حركت كن و سر آن را خميده نگه مدار و برافراشته بدار تا يارانت آن را ببينند و من نيز چنان كردم . در اين هنگام عمار به من گفت : امروز چه نيكو پرچمدارى كردى ، امير المؤمنين على ( ع ) فرمود : پس از آن جريان ! عمار گفت اى امير المؤمنين ! هيچ دانشى بدون آموزش به دست نمىآيد . ابراهيم بن نافع از سعيد بن ابى هند نقل مىكند كه مىگفته است برخى از ياران ما كه در جنگ جمل حاضر بوده‌اند مىگويند در آن روز على ( ع ) جنگى نمايان كرد و شنيدند مىگويد : فرخنده است خداوندى كه به اين شمشيرها اجازه داده است كه آن كنند كه مىكنند . در آن روز چشم امير المؤمنين على ( ع ) به سفيان بن - حويطب بن عبد الغرى افتاد كه در لشكر دشمن بود و از ترس و از هجوم و فرا آمدن بديها استرجاع ميكرد [ انا لله و انا اليه راجعون مىگفت ] . به او فرمود : به ياران من ملحق شو تا از كشته شدن در امان بمانى . او نخست چنان كرد ولى ضمن حمله‌اى كه ياران طلحه و زبير بر على ( ع ) آوردند به ايشان پيوست . در اين هنگام مردى از قبيلهء همدان به او حمله كرد و على ( ع ) فرياد مىكشيد ، از او دست بردار ، ولى مرد همدانى [ به سبب شدت هياهو ] نفهميد و او را پاره پاره كرد ؛ على ( ع ) فرمود : واى بر او كه شمشيرها فرو گرفتش و با دشمنى كشته شد . ابو الزياد از هشام بن عروه ، از پدرش نقل مىكند كه عبد الله بن زبير مىگفته است ،